تمام شمع هايم را روشن مي كنم و ساعت ها به دود عود خيره مي شوم .
احساس دلتنگي مي كنم، گويي چيز مهمي را از دست داده ام .
به خاطر نمي آورم چه بوده ولي حتما" مهربان بوده !
و شايد دوستش داشتم ...دوست داشتنم ....
اين منم، عاشق ثانيه ثانيه ي زندگي، كه حالا گوشه ي دلگير اتاق نارنجي ام مي نشينم و به اقاقياي زرد پشت پنجره مي نگرم ...
سرد شده ام ...
مثل مرده اي دل شكسته !
نه مرده ها كه دل ندارند ... من كه دارم
فقط چند دانه آجر كم دارم ...
برايم مياوري؟
همين چند تا كم است تا ديوار نفرتم را بسازم تا بشود حصار دلم با دنيا ...
دوست داشتن را فراموش كن ..
بايد راه همين گله را رفت .
درون دلم مي سوزد، تير مي كشد
شمع هايم سوختند .
اتاقم تاريك مي شود .
باشد فردا مي خرم، شمع مي خرم، عود مي خرم، آجر مي خرم و دوست داشتن ...
احساس دلتنگي مي كنم، گويي چيز مهمي را از دست داده ام .
به خاطر نمي آورم چه بوده ولي حتما" مهربان بوده !
و شايد دوستش داشتم ...دوست داشتنم ....
اين منم، عاشق ثانيه ثانيه ي زندگي، كه حالا گوشه ي دلگير اتاق نارنجي ام مي نشينم و به اقاقياي زرد پشت پنجره مي نگرم ...
سرد شده ام ...
مثل مرده اي دل شكسته !
نه مرده ها كه دل ندارند ... من كه دارم
فقط چند دانه آجر كم دارم ...
برايم مياوري؟
همين چند تا كم است تا ديوار نفرتم را بسازم تا بشود حصار دلم با دنيا ...
دوست داشتن را فراموش كن ..
بايد راه همين گله را رفت .
درون دلم مي سوزد، تير مي كشد
شمع هايم سوختند .
اتاقم تاريك مي شود .
باشد فردا مي خرم، شمع مي خرم، عود مي خرم، آجر مي خرم و دوست داشتن ...